من وعمه جوووووووووووووووون
یکمی از خودم بدم اومده
.یکم که نه زیادی هم بدم اومده.نباید اونطوری با عمه مریم صحبت می کردم .حالا که فکر می کنم می بینم هیچی سرم نمی شه
به قول پدرام هنوز مونده من تا آدم بشم.امروز صبح وقتی داشتم اماده می شدم بابایی منو برسونه سالن عمه مریم هم خواست که باهام بیاد می دونستم می خواست مثلا با من تنها باشه تا راحت مخمو بزنه .بهش گفتم عمه اونجا جای شما نیست ..لحن صدام طوری بود که حتی بابایی اخمهاشو تو هم کشید
خودمم هم پشیمون شدم ولی چی فایده عمه دلش گرفت.بعد واسه اینکه یه جوری این بی ادبی رو تو جیهش کنم گفتم اصلا من امروز دوست ندارم
برم سالن دوست دارم با عمه جون دو تایی بریم یه جای دنج
باهم حرف بزنیم . صورت عمه یهو باز شد وبه بابا گفتش که اون بره ماخودمون می رم قدم زنی.الان که فکر می کنم می بینم خوب شد
این حرف رو زدم چون تو خونه اصلا نمی تونستم حرفهامو بزنم .به طور اتفاقی رفتیم همون کافی شاپی که اولین بار با هومن اونجا اشنا شدم .حس چندش اوری
بهم دست داد .ولی خب عمه از قدم زدن خسته شده بود ودوست داشت همون جا حرفهاشو بگه.وگفت اونقدر گفت وگفت وگفت
تا تموم شد:« پریا جان فرهام خیلی دوستت داره خیلی دلش می خواست بیاد ولی روش نمی شد عزیز دلم تو اگه الان امادگیشو نداری فرهام گفته صبر می کنه .من دوست دارم خیلی راحت باهام حرف بزنی وخجالت رو هم بذاری کنار ( وااااااااااا منو خجالت
)منم گفتم هر چی که تو دلم بود وهمه حسی رو که به فرهام داشتم رو هم گفتم ( فقط تنفرمو نسبت به اون سانسور کردم
)گفتم که من مثل پدرام فرهام رو دوست دارم ( الکی پدرام قربونش برم
هرچند خیلی خره ولی لنگه نداره )ونمی تونم بیشتر از این حس دیگه ای بهش داشته باشم .فکر می کردم عمه ناراحت میشه ولی نه بابا اصلا به روی خودش نیاورد اصلا منو ادم حساب نکرد
گفتش : مهم نیست عزیزم چند وقت که بگذره این حست هم تغییر می کنه من صبر می کنم تا هر وقت که علاقه تو به فرهام بیشتر شد .(وااااااااااااااا ای خدااااااااااا
من چی می کشم ازدست اینها چرا همش منو بچه می دونن هان؟
خسته شدم یه کاری می خوام بکنم مامان نمی ذاره می گه کا رتو نیست زوده ....از یه چیزی دلگیر می شم مثل دختر بچه های سه ساله هی نازمو می کشن ....با پدرام دعوام میشه واسه اشتی زرتی می ره یه عروسک می خره
( ولی خداییش عروسکهای نازی هم می خره ها من عاشق عروسکم هههههه
) از بابایی دلگیر می شم هی ناز می کشه یه کارایی می کنه خنده دار تا مثلا از دلم در بیاره ....بابا ٬مامان ٬پدارم ای خداااااااااا من بزرگ شدم
اینو بفهمین. حالا هم این عمه فکر می کنه من خیلی بچم که این حرف رو زدم واسه همین به روی خودش نیاورد یعنی چی ؟ یعنی پریا زر زر نکن ..یعنی پریا مهم نیست تو چی بگی
...یعنی پریا تو ... می خوری فرهام رو دوست نداری
) ای خدااااااااااااااااا ببین چطور فاتحه می خونن تو اعصاب ادم .اصلا بی خیال امشب با پدرام قراره بریم تولد مازیار نمی خوام خودمو بیشتر از این دپرس کنم
.الان مامان وعمه دارن تو نشیمن باهم صحبت می کنن .منم می خوام برم یه دوش بگیرم تا کم کم واسه شب اماده بشم .هووووووووووووووووو بی خیال دنیا باباااااااااااااا .
.یکم که نه زیادی هم بدم اومده.نباید اونطوری با عمه مریم صحبت می کردم .حالا که فکر می کنم می بینم هیچی سرم نمی شه
به قول پدرام هنوز مونده من تا آدم بشم.امروز صبح وقتی داشتم اماده می شدم بابایی منو برسونه سالن عمه مریم هم خواست که باهام بیاد می دونستم می خواست مثلا با من تنها باشه تا راحت مخمو بزنه .بهش گفتم عمه اونجا جای شما نیست ..لحن صدام طوری بود که حتی بابایی اخمهاشو تو هم کشید
خودمم هم پشیمون شدم ولی چی فایده عمه دلش گرفت.بعد واسه اینکه یه جوری این بی ادبی رو تو جیهش کنم گفتم اصلا من امروز دوست ندارم
بهم دست داد .ولی خب عمه از قدم زدن خسته شده بود ودوست داشت همون جا حرفهاشو بگه.وگفت اونقدر گفت وگفت وگفت
)منم گفتم هر چی که تو دلم بود وهمه حسی رو که به فرهام داشتم رو هم گفتم ( فقط تنفرمو نسبت به اون سانسور کردم
هرچند خیلی خره ولی لنگه نداره )ونمی تونم بیشتر از این حس دیگه ای بهش داشته باشم .فکر می کردم عمه ناراحت میشه ولی نه بابا اصلا به روی خودش نیاورد اصلا منو ادم حساب نکرد
گفتش : مهم نیست عزیزم چند وقت که بگذره این حست هم تغییر می کنه من صبر می کنم تا هر وقت که علاقه تو به فرهام بیشتر شد .(وااااااااااااااا ای خدااااااااااا
من چی می کشم ازدست اینها چرا همش منو بچه می دونن هان؟
خسته شدم یه کاری می خوام بکنم مامان نمی ذاره می گه کا رتو نیست زوده ....از یه چیزی دلگیر می شم مثل دختر بچه های سه ساله هی نازمو می کشن ....با پدرام دعوام میشه واسه اشتی زرتی می ره یه عروسک می خره
( ولی خداییش عروسکهای نازی هم می خره ها من عاشق عروسکم هههههه
اینو بفهمین. حالا هم این عمه فکر می کنه من خیلی بچم که این حرف رو زدم واسه همین به روی خودش نیاورد یعنی چی ؟ یعنی پریا زر زر نکن ..یعنی پریا مهم نیست تو چی بگی
...یعنی پریا تو ... می خوری فرهام رو دوست نداری
) ای خدااااااااااااااااا ببین چطور فاتحه می خونن تو اعصاب ادم .اصلا بی خیال امشب با پدرام قراره بریم تولد مازیار نمی خوام خودمو بیشتر از این دپرس کنم
.الان مامان وعمه دارن تو نشیمن باهم صحبت می کنن .منم می خوام برم یه دوش بگیرم تا کم کم واسه شب اماده بشم .هووووووووووووووووو بی خیال دنیا باباااااااااااااا .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط پریا
|
